Menu

بِگو مَگو

مگو ز عشق که امروزه عشق موهوم است
بگو ز فسق که در نزد خلق مرسوم است

 

چو خواهی ار که زنی حرف تازه ای جانا:
مگو ز آنچه که گندش بلند و می شوم است

 

بکر ز بوم لب بام تا که برخزید
هزار نیست، توقع مدار این بوم است

 

به بوم گو ز ره لطف دم به بند دمی
مگو ز ناله که این ابتکار حلقوم است

 

ز گند و بوی مگو ز آنچه بر زبان داری
ز بوی خوش سخنی تازه گو که مفهوم است

 

به گوش جغد از آن گو زیاد ناله مکن
که گوش طالب آواز نرم چون موم است

 

از این بگوی مگوها که گوش ها پر شد:
(جلالی) ز نی و تنبور و تار محروم است

 

یزد ـ ۱۳۹۹/۲/۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *