…
هلاک قهر تو ای یار لن ترانی خوان:
شدم که در نظرت من تو را نیم چندان
منم به گریه مداماً ز قهر بی جایَت:
به رغم حال پریشان من توئی خندان
ندانم ای تو ز من قهر کرده تا کی و چند:
به صبر روی جگر بایدم بود دندان
شده ست کار من این روزها زدن بر سنگ:
جبین به عینه چو حدادّ پتک بر سندان
ز آه و ناله به عیّوق می رسد بانگم
ز بس کنم زغم و درد بی ثمر افغان
ندانم و دل من خواست کاش دانستم:
کجاست جای تو و خانه و مکان و نشان
مگو مگو به خدا اینقدر (جلالی) شعر
که هیچ می نکند درد هجر را درمان
یزد ـ ۱۳۹۹/۱/۳