Menu

هَلاکِ درد هجر

هلاک قهر تو ای یار لن ترانی خوان:
شدم که در نظرت من تو را نیم چندان

 

منم به گریه مداماً ز قهر بی جایَت:
به رغم حال پریشان من توئی خندان

 

ندانم ای تو ز من قهر کرده تا کی و چند:
به صبر روی جگر بایدم بود دندان

 

شده ست کار من این روزها زدن بر سنگ:
جبین به عینه چو حدادّ پتک بر سندان

 

ز آه و ناله به عیّوق می رسد بانگم
ز بس کنم زغم و درد بی ثمر افغان

 

ندانم و دل من خواست کاش دانستم:
کجاست جای تو و خانه و مکان و نشان

 

مگو مگو به خدا اینقدر (جلالی) شعر
که هیچ می نکند درد هجر را درمان

 

یزد ـ ۱۳۹۹/۱/۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *