…
خوش بخت و بدبخت، باشد تصادف
نبود میانشان فرق و جدائی
بشنو کلامی، کار خدا نیست،
از هم جدا نیست، تا خود خود آئی!
لختی بیندیش، عقل تو در سر،
با نام ایزد: اویست رهبر
در مغز او راست جا و مکانی
آنجاست او را هم جایِ پائی
عقل، این خدایت فرمانده تست
تو جان نثاری او جان ده تُست
نور کمالش رخشانگر توست
او راست یک عمر در مغز جائی
ای خود خداوند: مقروض عقلی،
قرضت ادا کن می ساز نَقلی
مگذار پا را بر گردن حق
بردار دست از هر بد ادائی
گر شد میسر، می ساز یکسر:
با همسر و سر در پای دلبر:
ده در ره او جان را و بنمای:
ای نیک شوهر خود را فدائی
بدبختی این نیست، خوشبختی این است
می باش دور از هر حیله و مکر
دوری گزین از هر فتنه و شر
هم از وجود هر فتنه زائی
تا خود، خود آئی، دارد (جلالی)
پیوسته هر روز گاه نمازش:
از صدق نیت، بهر تو دائم:
ای مه لقایم ورد و دعائی
یزد ـ ۱۳۹۹/۱/۲۸