…
دلبران گر که دمی روی به ما بگشایند:
پای دی از رسن بند و بلا بگشایند
ناز آن روی به چادر زده ما گردم اگر:
زیر چادر به در آورده به ما بگشایند
با سلام من دلداده، به پاسخ لب را:
به ادب، نی ز سر ناز و ادا بگشایند
گره مقنعه بر گرد سر ار تنگ بُوَد:
با سر انگشت گره را ز وفا بگشایند
من نخواهم که به دیدار من این کار کنند:
خواهم از لطف خود از روی رضا بگشایند
خیل ابروی گشادان همه جا محبوبند
سوی خود دیده و چشم همه را بگشایند
گره از بین دو ابروی (جلالی) واکُن
تا خلایق به سوی کوی تو پا بگشایند