…
ندانم این سخن گفته، چندمین بار است؟
که بازگو کنم آنرا و خامه در کار است:
چرا جماعت صاحبدلان چنین خوارند؟
چرا به پای به ره رفتگانشان خار است؟
چرا مدام فضولان عیوب می بینند
محاسن دگران پیش چشمشان تار است
چرا حسود کشد پرده روی حسن کسان
ز عیب و نقص اگر بود پرده بردار است
چرا به سینه بی کینه ها، ز قهر امید:
فروغ و نور نتابد، درون دل نار است
چرا اگر سنه بی چاره سارقش نامند؟
که از برای حصول خوراک ناچار است
چرا مکان ستمگر بود به دار چو باغ:
ستم رسیده به عنوان دزد بردار است
چرا کسی که ندارد ز پول و مال پشیز:
که وام خویش دهد از دیار فرار است
چرا به بازی، هر بار دست می بازد:
درست کار ولی برد کار مکار است
چرا پیش گریزاند ار گیر فتاری:
یک آشنا و چو غیر است فکر آزاد است
چرا ز جان (جلالی) عصه است فرار:
سلامتی و به عمرش مدام بیمار است