…
اشکم روان چو سیل و بود پای در گِلَم
بنگر که دوری تو چه کرده ست با دلم
صبر و قرار و چشم به راهی و انتظار
کردم، بنود سهل و نه حلال مشکلم
بد عهدیت زبانزد عشاق بود و حیف!
خوش بینی و امید غلط کرد غافِلَم
بی میلیت به عقد و نکاح و به همسری:
میدانم و چه سود که بیهوده مایلم
حلال مشکلات نباشد شتاب و باز:
تدبیر را رها و به وصل تو عاجلم
بذر وفا و مهر فشانم علی الحساب
امید آنکه باز دهد خاک حاصلم
افسوس می خورم که نگاه محبتی
ز آن دیده های یار نگشته ست شاملم
منصف بود (جلالی) اگر کس مرا شناخت:
مجنون این دیار و ندانست عاقلم