…
نمود تا که دل من ز دلبری یادی:
که برده بود زمانی، شکفت از شادی
چه دلبری! که شب و روز یاد او بودم
نداشتم ز غمش هیچ حالت عادی
که ناگَهَم خرد از سر، اشاره وار بداد:
تذکری، نه بهمراهِ قالی و دادی:
که از چه شاد شوی از کسی که نیست تو را:
از او سوابقی از ازدواج و اولادی؟
چرا بود به سرت میل زندگانی دَر:
ولایتی که در آن نیست هیچ آبادی
به ذِهن خویش بمیران خیال آن نوزاد:
جلوتر از سر وقتی که بایدش زادی
که تا خلاص (جلالی) شوی به آسانی:
ز وضع حمل و هم از درد و رنج میلادی