…
بینی اگر گهی ز خرافات دم زدم:
دست از سَرَم بدار تا که در عالم خودم
چندیست بی سبب متحول شدم، کنون:
من نیستم همانکه از این پیشتر، بُدَم
غرقم میان بحر خرافات و می زنم:
هی دست و پا که وارهم از موج دمبدم
کوشش کنم که در برم از سر خرافه را
شاید دهم نجات وجود خود از عدم
هستند مردمان خرافی چو من زیاد
باری گمان مبر که من آن فرد مفردم
بر عیب خویش واقف و آگاه و ای بسا:
دست تغابن از سرغفلت به سر زدم
تا از غم خرافه (جلالی) شوم رها:
دانم زیاد حوصله و صبر بایَدَم
یزد ـ ۱۳۹۹/۲/۴