Menu

دلبر اوسَن

دلبرم دیشو توو دسِّش بود چراغ
زور تب می سوخ مِثِّ کُندَه تاغ

 

شاش و پِشکل کرد و شد از غم فراغ
رف سنش آسوده راحت کنج باغ

 

گفتش ور خیز بیا پیشم بشین
در بَرُم لم ده مِثِّ خویشم بیشین

 

بی پک و پوز کردن و نیشم بیشین
صورتت بیزار بر ریشم بیشین

 

گفت اَوِسَّن شُدم، بیزار برم
زور اُقُ و وُق چو سگ سَر می بَرَم

 

افتیدی روم و خیال کردی خَرَم
خاک عالم شد توی فرق سرم

 

تو میگی حالا چه خاکی سر کنم؟
یا چه جور او را ز خونه در کنم؟

 

من خودوم بی اون که شور و شر کنم
بایدم بندم فلنگ و قر کنم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *