…
دلبرم دیشو توو دسِّش بود چراغ
زور تب می سوخ مِثِّ کُندَه تاغ
شاش و پِشکل کرد و شد از غم فراغ
رف سنش آسوده راحت کنج باغ
گفتش ور خیز بیا پیشم بشین
در بَرُم لم ده مِثِّ خویشم بیشین
بی پک و پوز کردن و نیشم بیشین
صورتت بیزار بر ریشم بیشین
گفت اَوِسَّن شُدم، بیزار برم
زور اُقُ و وُق چو سگ سَر می بَرَم
افتیدی روم و خیال کردی خَرَم
خاک عالم شد توی فرق سرم
تو میگی حالا چه خاکی سر کنم؟
یا چه جور او را ز خونه در کنم؟
من خودوم بی اون که شور و شر کنم
بایدم بندم فلنگ و قر کنم