Menu

شعرِ جام به دست

در کَفَم صورتِ آن ماه، چو در جام افتاد:
گوئیا ماه فرود آمد و در دام افتاد

 

ساقیِ میکده بر عکس دو چشمش در جام:
نگهی کرد و در اندیشه بادام افتاد

 

محوِ زیبائی او گشت و به زانو بنشست:
گیج و گمراه و تو گوئی به سر از بام افتاد

 

از شگفتی بشدش مَردُمَکِ دیده سفید
تا به تصویر و بر آن چشم سیه فام افتاد

 

دید دیگر نتواند که دهد باده به آن:
جام در دست و غمین گَشته و ناکام افتاد

 

خواست برخاسته از جا، رود از میکده، لیک:
نتوانست و زمین و زمین خورد و به آلام افتاد

 

آشنا بود و صَمیمیِّ قَدیم الاَیّام
پخته ای بود، ندانم ز چه رو خام افتاد

 

آخر الامر به لب نام (جلالی) می بُرد:
ساقی و یاد یکی شاعر خوشنام افتاد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *