Menu

مَهِ دلرُبایِ خاموش

رفت آن مه و زو خبر نیامد
دوران فراق سر نیامد

 

از بهر وصال یار، دستم:
کاری به صواب بر نیامد

 

خورشید وصالش از پسِ کوه:
یک ماه گذشت و دَر نیامد

 

هر چند زدیم نَعره او را:
یک لحظه به گوش کَر نیامَد

 

بود آن مه دلربای خاموش
در حرف و به شور و شَر نیامد

 

گفتند سَفَر نموده آن ماه
کذب است چو از سفر نیامد

 

از بهر تَسَّلی من زار:
از چیست که یکنفر نیامَد!

 

می پوش از او نَظَر (جلالی)
دیدی به بَرت اگر نیامد

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *