…
رفت آن مه و زو خبر نیامد
دوران فراق سر نیامد
از بهر وصال یار، دستم:
کاری به صواب بر نیامد
خورشید وصالش از پسِ کوه:
یک ماه گذشت و دَر نیامد
هر چند زدیم نَعره او را:
یک لحظه به گوش کَر نیامَد
بود آن مه دلربای خاموش
در حرف و به شور و شَر نیامد
گفتند سَفَر نموده آن ماه
کذب است چو از سفر نیامد
از بهر تَسَّلی من زار:
از چیست که یکنفر نیامَد!
می پوش از او نَظَر (جلالی)
دیدی به بَرت اگر نیامد