Menu

رفیق شوخِ جَفَنگ!

مرا رفیق شفیقی و شوخ و شنگی بود
گشاده چهره و او را دهانِ تنگی بود

 

همیشه دست عصا بود و یک عصا در دست
دلیل دست عصائیش پای لنگی بود

 

سُخنور و سُخنَش چرت و پرت و شوخی و هَزل
مباد تا که بری ظنّ که چرس و بنگی بود

 

یکی ز ارتشی و جنگیان نبود و به بَر:
ورا ز هدیه، لباسی ز مرد جنگی بود

 

نبود چنگ زن و ضرب گیر دَف امّا:
به کار بیع و شرافایِ تار و چنگی بود

 

مدام در دهنش آلوبالو بود و از آن:
لبان و چانه او سرخ بود و رنگی بود

 

خلاصه اینکه (جلالی) رفیق دمخور ما:
اگرچه شوخ ولی آدم جَفَنگی بود

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *