…
مرا رفیق شفیقی و شوخ و شنگی بود
گشاده چهره و او را دهانِ تنگی بود
همیشه دست عصا بود و یک عصا در دست
دلیل دست عصائیش پای لنگی بود
سُخنور و سُخنَش چرت و پرت و شوخی و هَزل
مباد تا که بری ظنّ که چرس و بنگی بود
یکی ز ارتشی و جنگیان نبود و به بَر:
ورا ز هدیه، لباسی ز مرد جنگی بود
نبود چنگ زن و ضرب گیر دَف امّا:
به کار بیع و شرافایِ تار و چنگی بود
مدام در دهنش آلوبالو بود و از آن:
لبان و چانه او سرخ بود و رنگی بود
خلاصه اینکه (جلالی) رفیق دمخور ما:
اگرچه شوخ ولی آدم جَفَنگی بود