…
چه گویم ز خیلِ خران دسته دسته
که بر پشت خروارها بار بسته
ز نامردمان ز مردم بریده
نمک خوردگان نمکدان شکسته
ز بی چشم و رویان و بی آبرویان
ز بی بند و بارانِ از بند جسته
مداماً به فکر گناه و جنایت
نی اند از جنایات بیزار و خسته
چو مأنوس با افسران پُلیسند:
ز دار مکافات و از بند رسته
به اموال خود، کرده با بسته بندی:
نهان از خلایق از آنها گسسته
(جلالی) از این قوم دیگر چه گوید
که سازند تحسین و باشد خُجسته