…
گَرت باز است گوش هوش، بشنو این سخن از من:
از این کَم گوی، یا بهتر بگویم من از این اَلکَن:
مشو همراه با نابخردان در زندگی هرگز
ز قید بندگیشان کن رها یکباره جان و تَن
به روی خار خشم و ناسزا گوئی مَنِه پا را
به زیر تیغ بدگویان بد گوهر مَنِه گردن
قدم زن در مسیر زندگانی با خردمندان:
به سوی شاهراهِ صاف و باز و روشنِ گلشن
نه در میخانه و نی همرهی با خیل میخواران:
نه همخوانی کنار چرک پیکرهای در گلخن
گرت باشد چنین راه و مسیر، این را بدان باشی:
یکی خوشبخت و خوش اقبال، آری، حتماً و مُتقَن
نشان دادت (جلالی) راه و رسم زندگانی را:
ز الکن یادگیر این مرد بخرد راه فوت و فَنّ
مُتقَن: محکم شده/دهخدا