Menu

لاغَر ـ فَربِه

مَردکی لاغر میانم دوست بود
استخوانش را غِلاف از پوست بود

 

آن شنیدم گفت روزی با یکی:
فربهی، بر روی بستر مُتَّکی:

 

گفته سعدی، که اندر بوستان:
باشد و باشد گرت تاب و توان:

 

رو بخوان آن پند و آن اندرز را:
دور کن از خویش ترس و لرز را

 

گفت چبود؟ داد آن لاغر بدن:
پاسخش، حالی بیا بشنو ز من:

 

موقع پیکار، می آید به کار:
اسب لاغر نی چو گاو خوک وار

 

شو بلند از جای خویش و خواب و خور
بیشتر کن جستجو، کمتر بخور

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *