…
مَردکی لاغر میانم دوست بود
استخوانش را غِلاف از پوست بود
آن شنیدم گفت روزی با یکی:
فربهی، بر روی بستر مُتَّکی:
گفته سعدی، که اندر بوستان:
باشد و باشد گرت تاب و توان:
رو بخوان آن پند و آن اندرز را:
دور کن از خویش ترس و لرز را
گفت چبود؟ داد آن لاغر بدن:
پاسخش، حالی بیا بشنو ز من:
موقع پیکار، می آید به کار:
اسب لاغر نی چو گاو خوک وار
شو بلند از جای خویش و خواب و خور
بیشتر کن جستجو، کمتر بخور