…
لَحن و صِدایِ گَرم، بهین حُسنِ دلبر است
در صاحبان وَجه حُسن لیک کَمتر است
باشَد بُلند، قَدِّ صِنوبَر، وَلی چه سود:
این قَدّ بُلَند در بَرِ آب است و بی بَر است
اَز قَهر و ناز نور بَرَد گرچه بهره آن:
این پا به آب، خاک زِ هَر باد برَ سر است
ظلمِ حَسود در حَقِ عاشِق زِ حِقد و کین:
پیوسته است دایر و بی حَدّ و بی مَرّ است
خواهَد شُدَن به بَحرِ فَنا غَرق عاقِبَت:
آن کَشتیِ شکَستَه که عاجِز ز لنگر است
باری، خیال گَرم دهانّیِ دلبَران:
در سَر (جلالی) است وِرا شوری و شَر است