Menu

گِله گُذاری

چه گویَمت که بر این بی قرار چون کَردی!
چرا به سینَه، دِلَم اِی نگار خون کَردی

 

بلند مرتبه ای، ای عزیز، میدانَم
چرا سِتَم به یکی بی قرار دون کرَدی

 

چو من به سینَه نِشانَم مُدام یادِ تو را:
چرا تو یادِ مرا از دِلَت برون کَردی

 

ندانَم از چه تو با عاشق فدائی خویش:
زِ فرطِ مَکر، چنین حیله و فُسون کَردی

 

چرا مرا بِنشاندی به سوز و سازِ فراق؟
چرا زِ نعمتِ وَصلِ خودَت مَصون کَردی

 

مرا میانِ رفیقان و همقَطارانَم:
که سَرفَراز بُدَم، خوار و سَرنِگون کَردی

 

کُنَد مدام دعا بَهرِ سر بُلندیِ تو:
(جلالی) اَر چه وِرا مُفلِس و زَبون کردی

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *