Menu

حَرفَم هَمین است:

مَرا در سَر نَه فکر آن و این است
نه در دل حُبّ و بُغض و حِقد و کین است

 

نه از هر گفته ای اُفتم به تردید
نَه پندارَم که آن حقّ و یَقین است

 

نَباشَم در میان جَمع راحَت
فَراغَت، راحتِ خلوت نشین است

 

ندارَم پینَه در پیشانی، امّا:
زِ داغِ عشق، نَقشی بر جَبین است

 

به پیچ و تاب زُلف نازنینی:
دلم در پیچ و تاب و در کَمین است

 

نَباشَد از برای سِجدَه، امّا:
جَبینَم پیشِ پایَش بَر زمین است

 

به گردِ گَردَنش اِی کاش میبود:
دو دَست آنجا که طوقی از نگین است

 

ندارَم گفته دیگر که حَرفَم:
همین است و همین است و همین است

 

نَمی سوزَم زِ سوزِ عشق امّا:
(جلالی) را بیانی آتشین است

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *