…
مَرا در سَر نَه فکر آن و این است
نه در دل حُبّ و بُغض و حِقد و کین است
نه از هر گفته ای اُفتم به تردید
نَه پندارَم که آن حقّ و یَقین است
نَباشَم در میان جَمع راحَت
فَراغَت، راحتِ خلوت نشین است
ندارَم پینَه در پیشانی، امّا:
زِ داغِ عشق، نَقشی بر جَبین است
به پیچ و تاب زُلف نازنینی:
دلم در پیچ و تاب و در کَمین است
نَباشَد از برای سِجدَه، امّا:
جَبینَم پیشِ پایَش بَر زمین است
به گردِ گَردَنش اِی کاش میبود:
دو دَست آنجا که طوقی از نگین است
ندارَم گفته دیگر که حَرفَم:
همین است و همین است و همین است
نَمی سوزَم زِ سوزِ عشق امّا:
(جلالی) را بیانی آتشین است