…
مرغِ دل من چهچه و آواز ندارد
لب در قفس سینه ز هم باز ندارد
چون طایر پَر بسته نشستَه ست کِناری
در کُنجِ قفس، میل به پرواز ندارد
چون شمع خَموشی همگان را به شب تار:
از نعمت دیدار سرافراز ندارد
سر زیر پر و بال فرو بُرده و خاموش
لب بسته ز آواز، چو دَمساز ندارد
مانند یکی ساز که دَرهَم بُوَدَش سیم:
ناکوک و خَراب است و سَرِ ساز ندارد
از بَهرِ چنین مرغِ دل انجام خوشی نیست
حال بهی از حالت آغاز ندارد
راهی که (جلالی) کُنَد این ضایعه را مَحو:
افسوس که این قافیه پرداز ندارد