Menu

مرغِ دل خاموش

مرغِ دل من چهچه و آواز ندارد
لب در قفس سینه ز هم باز ندارد

 

چون طایر پَر بسته نشستَه ست کِناری
در کُنجِ قفس، میل به پرواز ندارد

 

چون شمع خَموشی همگان را به شب تار:
از نعمت دیدار سرافراز ندارد

 

سر زیر پر و بال فرو بُرده و خاموش
لب بسته ز آواز، چو دَمساز ندارد

 

مانند یکی ساز که دَرهَم بُوَدَش سیم:
ناکوک و خَراب است و سَرِ ساز ندارد

 

از بَهرِ چنین مرغِ دل انجام خوشی نیست
حال بهی از حالت آغاز ندارد

 

راهی که (جلالی) کُنَد این ضایعه را مَحو:
افسوس که این قافیه پرداز ندارد

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *