…
بیا خلوت نِما با من شَبی، کاشانهاش با مَن
به روی شانه گر خواهی نِهی سر، شانهاش با مَن
پریشان کن چو حال و روز من آن زُلف مُشکین را
به روی شانه خود ریز آنرا، شانهاش با مَن
رَها کن مرغ دل تا با دِلَم گردد ز مُشتاقی:
اَنیس و مونس اَندر سینه، آب و دانهاش با مَن
مبادا شک کُنی مرغ دلت بی خانمان گردد
از این صاحب سخن بشنو کلامی، خانهاش با مَن
مَتَرس از بی سرانجامّی دل ای نازنین دلبر
به پهلوی دل خود مینشانَم، لانه اش با مَن
دِلَت را میکُنَم سرگرم با مرغ دلم دایِم
نه با مَکر و فُسون ای نازنین، اَفسانهاش با مَن
بیا خلوت نِما و با (جلالی) باش ای مَهوَش
نِمایم التماسَت هر چه خواهی، چانهاَش با مَن