Menu

«در نود و سه سالگی»

سه سالَم از نَود بگذشته و گشته‌ست کَر گوشم
چو چیزی نشنوم، ناچار چون یک گنگ خاموشم

 

خموش، اَمّا ز فرط سرد مهری‌های این و آن:
چو دیکی بر اجاق مطبخی از نار می‌جوشم

 

زِ شرکت در سخنرانی، چو بالاجبار محرومم:
لذا از طعنه افراد پرگو چَشم می‌پوشم

 

از اینرو تک و تنها، گاهگاهی راه می‌پویم
نه غَم دارم که پندارند مردم خانه بر دوشم

 

چو صاحب دکّهِ بی مشتری و بی خریداری:
نِیَم غمناک، شادَم، چون به مردم حرف نَفروشَم

 

نباشد مایل اَر یاری، کُنَد با من هم آغوشی:
دو زانو، با دو دست خویشتن گیرم در آغوشم

 

(جلالی) خَبط باشد بیشتر زین کوشش بیجا:
برای زنده ماندن، گرچه من پیوسته می‌کوشم

 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *