Menu

غزل شماره ۲۰۲

200

۱- دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده یی سوخته بود
۲- رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه یی بود که بر قامت او دوخته بود
۳- جان عشّاق سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
۴- گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
۵- کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل
در رهش مشعلی از چهره برافروخته بود
۶- دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
۷- یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
۸- گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

 

معانی لغات (۲۰۲ )

 

دوش:دیشب.

برافروخته:هیجان زده ، گلرنگ و قرمز ، روشن و پرتو افکن، آتشناك ، آرایش کرده و زیبا.

رخساره برافروخته : چهره قرمز و گلرنگ ، چهره روشن و نورانی.

تا کجا: معلوم نیست کجا، نمی دانم دیگرکجا، باید دید کجا.

شیوه: طریقه ، روش.

شهر آشوب: کسی که شهر را به آشوب بکشاند، شهر دَر هَم ریز ، فتنه و آشوب گر.

جامه یی بود که برقامت او دوخته بود:به مانند لباسی که برای قامت او دوخته شده باشد بود، در عهده وتوانایی او بود.

سپند: دانه اسفند که برا رفع چشم زخم در آتش می افکنند.

زار: خوار.

زارت بِکُشم :تو را به سختی بکشم ، با رنج و عذاب و خفت تو را بکشم.

نهان : پنهان.

کُفر زلف: ( اضافه تشبیهی ) سیاهی زلف ، زلف کافر کیش و سیاه دل .

سنگین دل: سخت دل و بی رحم .

مشعلی از چهره: چراغی از نور رخساره .

ره دین می زد: راه را بردین می بست راه دین و ایمان را قطع میکرد ، دین را به یغما می برد.

الله الله: شبه جمله برای بیان حالت شگفتی ، جای شگفتی است.

زر ناسره: سکّه طلای تقلّبی .

خرقه بسوزان: خرقه را از سر بیرون بیار و بسوزان.

قلب شناسی:.. ۱) شناختن سکه تقلبی ، ۲) شناختن مافی الضمیر.

 

معانی ابیات غزل(۲۰۲)

 

(۱) دیشب با چهره یی گلگون و آرایش کرده می خرامید . نمی دانم بار دیگر کجا دل گرفتار و غمدیده یی را به آتش کشیده بود.

(۲) راه و رسم کشتن عاشقان و طریقه آشوبگری ، گویی به مانند جامه یی بود که برای قامت او دوخته بود.

(۳ )جان عاشقان را ( برای دفع چشم زخم ) به مانند دانه های اسفند برای چهره گلگون آتشناک خود می خواست و به همین منظور آتش رخساره خود را شعله ور ساخته بود.

(۴) هر چند می گفت که تو را ، به خواری و زاری خواهم کشت اما از چشمانش می خواندم که با من رنجیده ، نظر عنایت و مدارا دارد.

(۵) زلف کافر کیش او راهزن راه دین و ایمان بود و آن سنگدل در فرار راه او از چهره خود چراغی افروخته بود.

(۶) دل خون زیادی اندوخت ولی چشم به صورت خونابه اشک فرو ریخت . شگفتا که چه کسی در گرد آوری کوشید و چه کسی به هدر داد!

(۷) دوست رابرای مال دنیا از دست مده ، زیرا آنکه یوسف را به چند پول سیاه فروخت سود چندانی نکرد .

(۸) گفت و چه خوش گفت که ای حافظ برو خرقه ریایی خود را در آتش انداز خدایا این قلب شناسی را از چه کسی فرا گرفته بود.

 

شرح ابیات غزل(۲۰۲)

 

وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

بحر غزل: رمل مثمّن مخبون مقصور

 

*

 

ناصر بخارایی :

می گذشت و زحیا چهره برافروخته بود

ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود

 

این غزل در پوشش مضامین عاشقانه ، زمانی سروده شده است که شاه شجاع تصمیم به تغییر رویه و حفظ شعائر دینی می گیرد و ایهامات و تعابیر آن چنین بر می آید که با حافظ رفتاری سرد و سری سنگین داشته است. شاعر در چهار بیت اول غزل در لباس تعریف محبوب ، شیوه  سر سختی و بی اعتنایی و دل شکنی او را شرح می دهد و در بیت پنجم می فرماید : هر چند می گفت که تو را با خواری و خفت هر چه بیشتر از خود خواهم راند اما من در چشمانش می دیدم که دلش با من هنوز بر سر مهر است و او تظاهر به خشونت مصلحتی دارد . در واقع نیز چنین بود و شاه شجاع و تورانشاه هر دو قلباً حافظ ، این دوست قدیمی خود را دوست می داشتند اما مصلحت زمان اقتضا کرده بود که او و امثال او به صورت ظاهر از دربار فاصله گرفته و دور باشند و این تدبیر را حافظ به فراست دریافته و در اینجا بازگو کرده است . شاعر پس از گلایه از نمک نشناسی شاه شجاع در بیت هفتم در لباس اندرز و خطاب به شاه می فرماید : برای خاطر امور دنیایی ، دوست يکرنگ و خاص خود را از دست مده و یهودا برادر حضرت یوسف هم که این کار را کرد سود چندانی نبرد و این تلمیحی است به آیه شریفه ۲۰ سوره یوسف : وَ شَرَوهُ بِثَمَنٍ بِخٍس دَراهِمَ مَعدُودَهٍ وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ۲۰ ( او را به بهای اندک به چند درهم فروختند در آن از بی رغبتان ). شاعر در پایان غزل به مطلبی اشارت دارد که جا دارد دربارة ان تأمل شود. از فحوای مضمون بیت مقطع چنین بر می آید که شاه شجاع به حافظ گفته که برو و این خرقه ریایی خو د را از سر به در آر و بسوزان . از این گفته چنین بر می آید که حافظ برای توجیه عقاید و رفتار خود ، خویشتن را در سلک عارفان و دراویش ( احتمالاً ) وانمود می کرده است ، به این معنا که هر چند مقام معرفت او اجلّ از ورود به دار و دسته های مختلف بوده است اما مردم او را در ردیف خرقه پوشان و صوفیان به حساب می آورده اند. در مصراع دوم حافظ می فرماید  خدایا این قلب شناسی را شاه شجاع از چه کسی آموخته بود که تشخیص داد که این تظاهر من به صوفی گری امری است ظاهری و مصلحتی نه از روی عقیده . و این می رساند که حافظ به هیچ دارو دسته یی وابسته نبوده و باطناً مرید کسی نبوده و مراد مشخّصی نداشته و خود قائم بالذات عارفی وارسته بوده که اعمال و رفتارش به فرقه ملامتیه نزدیک بوده است.

۲ دیدگاه

  1. گرچه می گفت که زارت بکشم میدیدم .. که نهانش نظری …
    استاد عزیز اگر جای ” بکُشم ” ؛ “بکِشم ” بگوئیم بهتر نیست . آز آنجا که حافظ کمتر از کُشتن حرف میزند . زارت بکشم یعنی :به زاری و خفت بکِشانم ترا …

    • غزلهایی که در کتاب شرح جلالی بر حافظ شروع شده است قبلا از استاد مسلّم علاّمه قزوینی مطالعه و بررسی و معرّفی شده و دستکاری و نظریاّت ما نباید تغییری در متن غزلها به وجود آورد.

پاسخ دادن به مدیر لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *