دست اگر زد آستین بالا و اشکی پاک شد
در پی آن دامن از خون جگر نمناک شد
هر زمان نیزار دل از ناله ای آتش گرفت
گریه ام آرام بخش قلب آتشناک شد
شعله آهم به گردون رفت و عود زهره سوخت
ناله ام آویزه گوش کر افلاک شد
یک گِرِه شد باز از چاک گریبانی به جمع
وه چه پیدا شد که با آن صد گریبان چاک شد
گر که آواز اناالحق بر لب انگور نیست
پس چرا بَردار چون حلّاج جسم تاک شد
سوره یوسف ندارد آیه ای در نفی عشق
پرده بالا زد زلیخا، گر چه او هتّاک شد
عقل سدّ و مانع ره بود در سودای عشق
زین سبب از عاشقان این موهبت امساک شد
بر سر سنگی پس از چندی نویسند این کلام
این «جلالی» بود و عاشق بود و این جا خاک شد
یزد جمعه ۱۳۶۵/۱۲/۸
