Menu

طعمه قلّاب

06-طعمه-قلّاب

 

ما را بگو به صیدِ دلِ دلبران چکار

رفتم مگر شکار کنم، خود شدم شکار

 

گستردم از برای شکاری به حیله دام

در دامِ حسنِ صید شدم عاقبت دچار

 

زیبایی است طعمه قلّاب و این بدان

بی دام و بند طعمه نیابی یک از هزار

 

گر پیکری لطیف و تنی نرم خفته بود

در بستر نصیب حذر کن از او چو مار

 

چابک سواری ارکه مسلّط شدت بکوش

تا نسپری عنان خودت را بدان سوار

 

گر لقمه ای به کُنج گلوی تو گیر کرد

آیی به تنگ در نفس از کمترین فشار

 

با وصف این مراتب و این تجربت مرا

نبود مجال تا که هوس را کنم مهار

 

هر جاست باغ حُسن نه با پا، به سر روم

هر جا گُل است دست و دلم می رود به کار

 

بشنو نصیحتی ز «جلالی» و این بدان

نبود به پند آن که رطب خورده اعتبار

 

مشهد مرداد ۱۳۷۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *