دل به هوای تو شد که بِدَر نشود
جان به فدای تو شد که هَدَر نشود
بار جفای تو را به وفا بکشم
دیدن روی تو گر بِگُذَر نشود
کسب رضای تو گر نشود چه کنم
وصل تو وَرنه به جز به نظر نشود
همچو گدای رهت به امید تواَم
معتکف ره تو به سفر نشود
مهر و وفای تو را ز خدا طلبم
خواهش مهر و وفا ز تو گر نشود
ناز و ادای تو زد شرری به دلم
آبِ دو دیده حریف شرر نشود
گر به سرای دو دیده قدم بنهی
این دل غم زده خون به جگر نشود
نی به نوای تو همرهی ار نکند
شام سیاه غم تو سحر نشود
گرچه به پای عروض (فصیح) ام و این
راه «جلالی» و رسمِ هنر شود
(۱)غزل ذوقافیتین، استقبال از وزن عروضی میرزا فصیح ملک الشعراء شاه عباس صفوی که خود مخترع این عروض است.
