Menu

شمع سوخته

09--شمع-سوخته

تو را که یک نگهت خانمان عالم سوخت

چه غم که عاشق درمانده ای دمادم سوخت

 

نیامدی به سراغ دلی که بر آتش

به یاد روی تو سرگرم بود و در غم سوخت

 

در آب و آتش دیدار و دوریت شب و روز

چو خار خشک و تر این هر دو دیده با هم سوخت

 

سرشک سرد به مژگان چو بید می لرزید

دلش بر آن تن تب دار گرم شبنم سوخت

 

گهی شماتت و گاهی تو راست دلجویی

ز سوزِ زخم زبان بال نرمِ مرهم سوخت

 

تو را به خلوت نامحرمان چه کار بود

دلم به حال دل و یده های مَحرَم سوخت

 

چه حکمتی ست که شیطان به اعتراض تمام

نشاند حرف به کرسی و جان آدم سوخت

 

مسیح خار به سر پا برهنه رفت به دار

به تهمتی که از آن جان پاک مریم سوخت

 

یکی نبود «جلالی» بپرسد از چه ورا

خدای عزّ و جلّ بی گناه و همدم سوخت

 

یزد ۱۳۷۰/۱۱/۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *