تو را که یک نگهت خانمان عالم سوخت
چه غم که عاشق درمانده ای دمادم سوخت
نیامدی به سراغ دلی که بر آتش
به یاد روی تو سرگرم بود و در غم سوخت
در آب و آتش دیدار و دوریت شب و روز
چو خار خشک و تر این هر دو دیده با هم سوخت
سرشک سرد به مژگان چو بید می لرزید
دلش بر آن تن تب دار گرم شبنم سوخت
گهی شماتت و گاهی تو راست دلجویی
ز سوزِ زخم زبان بال نرمِ مرهم سوخت
تو را به خلوت نامحرمان چه کار بود
دلم به حال دل و یده های مَحرَم سوخت
چه حکمتی ست که شیطان به اعتراض تمام
نشاند حرف به کرسی و جان آدم سوخت
مسیح خار به سر پا برهنه رفت به دار
به تهمتی که از آن جان پاک مریم سوخت
یکی نبود «جلالی» بپرسد از چه ورا
خدای عزّ و جلّ بی گناه و همدم سوخت
یزد ۱۳۷۰/۱۱/۳
