Menu

گذشت و رفت

10--گذشت-و-رفت

شد آن زمان که دل اندر هوای جانان بود

سرم سپرده به سودای ماهرویان بود

 

شد آن زمان که به خلوت به یمن شعر و شراب

به بر شکر دهنی بود و شکّر افشان بود

 

شد آن زمان که به پرهیز شمع می کُشتم

دو دیده ام به جمال مهی چراغان بود

 

شد آن زمان که نه تن پوش بود و در بَرِ من

نگار گرم بدن بود و سینه عریان بود

 

شد آن زمان که به توفیق دست و دلبازی

مرا به جای سرم دست در گریبان بود

 

گذشت و رفت و نمانده ست غیر خاطره ای

به روزگار جوانی چه دور و دوران بود

 

به کسب دانشم آن سهم عُمر از کف رفت

هر آن که کرد به پیری چو من پشیمان بود

 

نبرد بهره «جلالی» ز طبع موزونش

مرا هر آن چه جز این طبع من نه میزان بود

یزد یکشنبه-۱۳۶۶/۲/۲۰

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *