شد آن زمان که دل اندر هوای جانان بود
سرم سپرده به سودای ماهرویان بود
شد آن زمان که به خلوت به یمن شعر و شراب
به بر شکر دهنی بود و شکّر افشان بود
شد آن زمان که به پرهیز شمع می کُشتم
دو دیده ام به جمال مهی چراغان بود
شد آن زمان که نه تن پوش بود و در بَرِ من
نگار گرم بدن بود و سینه عریان بود
شد آن زمان که به توفیق دست و دلبازی
مرا به جای سرم دست در گریبان بود
گذشت و رفت و نمانده ست غیر خاطره ای
به روزگار جوانی چه دور و دوران بود
به کسب دانشم آن سهم عُمر از کف رفت
هر آن که کرد به پیری چو من پشیمان بود
نبرد بهره «جلالی» ز طبع موزونش
مرا هر آن چه جز این طبع من نه میزان بود
یزد یکشنبه-۱۳۶۶/۲/۲۰
