شراب مست و خرابم کند چه فایده ای
کتاب خسته و خوابم کند چه فایده ای
دل از زَنم چو سمندر به آب و آتش عشق
فراق سوزد و آبم کند چه فایده ای
مراست راحت جانی که دوستش دارم
مدام رنج و عذابم کند چه فایده ای
به نوشخند به اقرار عشق وا دارد
به ریشخند جوابم کند چه فایده ای
به موج تیره دریای زلف بسته دلم
حواله سوی سرابم کند چه فایده ای
به دوردست ترین گوشه فراموشی
رها چو تیر شهابم کند چه فایده ای
بر آتشم بنشاند به یاد روی گُلشن
چو قطره قطره گلابم کند چه فایده ای
ز روی عمد به من دشمنی کند امّا
ز سهو دوست خطابم کند چه فایده ای
به جای دست گرفتم گرفت عکس مرا
به قاب زیر نقابم کند چه فایده ای
پیام دست «جلالی» شنو که صاحب دست
به خون خصم خضابم کند چه فایده ای
یزد پنج شنبه ۱۳۶۷/۴/۱۶
