بار غمت یک راست، پشت مرا فرسود
تاب و توانم کاست، درد مرا افزود
بی تو به سر بردن، جان و دل آزردن
در غم تو مُردن، قسمت من این بود
در شب آن گیسو، ای تو هلال ابرو
آن مه نو کوکو، کی شودم مشهود
دود دل و فریاد، بست و ز هم نگشاد
گوش مرا این داد، چشم مرا آن دود
زیر و بم این نی، می کشدم، تا کی
گریه کنم هی هی، گریه چه دارد سود
با من دل بیدار، ناله کند بسیار
شب همه شب این تار، گاه سحر این عود
جان به تنم چون شیر، پاره کند زنجیر
شد ز اسارت سیر، در قفسی محدود
عمر «جلالی» گر، بی تو بیامد سر
این نفس آخر، رنجه قدم کن زود
یزد پنج شنبه ۱۳۷۰/۹/۲۸
