مرا بدید به جشنی و زد به پهلویم
بشد بدیدنش از شوق سُست زانویم
بگفتمش تو و این جا کجا؟ که دوخت نگاه
به مَردِ دیگر و یعنی بدان که با اویم
به یک اشاره تقاضای گفتگو کردم
در آن دقیقه که افکند یک نظر سویم
به خلوتم سخنی گفت در کمال ادب
که من ز دوست مراعاتِ خویش می جویم
یکی بیامد و عهدی ببست و با من گفت
که من درست همان می کنم که می گویم
ولی تو در سخنانت شبی به من گفتی
بدین گمان که منت نرگس لب جویم:
«به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو»
برو بچین تو که من در چمن نمی رویم
برفت و داد شکستم به عشق و من شب و روز
ز رخ غبار ندامت به اشک می شویم
برفت و گرچه «جلالی» دگر ندید او را
«خدا گواه که هر جا که هست با اویم»
یزد ۱۳۷۰/۷/۷
