Menu

اشک ندامت

مرا بدید به جشنی و زد به پهلویم

بشد بدیدنش از شوق سُست زانویم

 

بگفتمش تو و این جا کجا؟ که دوخت نگاه

به مَردِ دیگر و یعنی بدان که با اویم

 

به یک اشاره تقاضای گفتگو کردم

در آن دقیقه که افکند یک نظر سویم

 

به خلوتم سخنی گفت در کمال ادب

که من ز دوست مراعاتِ خویش می جویم

 

یکی بیامد و عهدی ببست و با من گفت

که من درست همان می کنم که می گویم

 

ولی تو در سخنانت شبی به من گفتی

بدین گمان که منت نرگس لب جویم:

 

«به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو»

برو بچین تو که من در چمن نمی رویم

 

برفت و داد شکستم به عشق و من شب و روز

ز رخ غبار ندامت به اشک می شویم

 

برفت و گرچه «جلالی» دگر ندید او را

«خدا گواه که هر جا که هست با اویم»

 

یزد ۱۳۷۰/۷/۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *