کسی ندارم و خواهم که یار من باشی
به شرط آن که بیایی کنار من باشی
به پای خویش بیایی به آب و دانه من
نه همچو آهوی وحشی شکار من باشی
چو مهر و ماه بتابی به خلوتم شب و روز
حریف و همدم لیل و نهار من باشی
تو را چو ماه نخواهم بیا و شمعی باش
که نوربخش حریم و حصار من باشی
چو نقش آینه در دست اختیار توام
اگر هر آینه در اختیار من باشی
بپوشمت که چو تن پوشِ گرم، عشق منی
بنوشمت ، که مِی خوش گوارِ من باشی
بگیر پرده ز اغیار بر دریچه چشم
ز من مگیر که آیینه دار من باشی
زلالِ شعر «جلالی» روان به همّت تست
تو عینِ زمزمهِ جویبار من باشی
یزد ۱۳۶۷/۱۰/۱۲
