Menu

مِضراب دل

16-مِضرابِ-دِل

تا کشتی دل در دلِ گرداب نیفتد

چون ماهیَم آن ماه به قلّاب نیفتد

 

دارم همه شب دیده به دیدار تو بیدار

ما راست خیالی که به سر خواب نیفتد

 

زلفت به سر انگشتِ من از پشت گره خورده

تا در دل شب سایه به مهتاب نیفتد

 

این شرم و حیای تو حجابی شده، مِی نوش

که این پرده جُز از دست می ناب نیفتد

 

آوازه حُسنِ تو ز آهنگِ دل ماست

گر دست تو در پرده ز مضراب نیفتد

 

لب شیر بناگوش تو نوشید مگیرش

از شیر که لب تشنه و بی تاب نیفتد

 

گفتم که لبم لعل تو را می طلبد، گفت:

ما را ثمرِ نخل به مُرداب نیفتد

 

با گرمی عشق تو چه باک است که بر ما

گر پرتو خورشید جهان تاب نیفتد

 

امید که این گوهر نایاب «جلالی»

در دسترس مردم ناباب نیفتد

 

یزد ۱۳۶۷/۹/۱۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *