Menu

دامن پُرچین

18-دامنی-پُر-چین

شب است و گنبد مینا و ماه و پروینش

من و دو دیده بر آن ماه و نور سیمینش

 

مراست دیده بیدار ور نه در دل شب

سری به خواب و خیالی زدم به بالینش

 

به جرعه جرعه آن تلخوش چه می شد اگر

که کرد در دهنم مزّه لعل شیرینش

 

چو دست شانه چه می شد نوازشی می داد

دو دست من به سر انگشت زلفِ مشکینش

 

به بند رخت کند جلوه دامنی پُر چین

به چشم می خورد اندر کنارِ پَرچینش

 

رقیب آتش و ما را نه بهره از آنش

نصیب و بهره و حظّ بصر مرا زینش

 

فغان که از بد ایّام این یکی را هم

برای دل خوشی من نکرده تضمینش

 

تو را هر آینه تمکین نمی کند ایّام

نموده جبر قضا فرض بر تو تمکینش

 

کسی که خفته به شب بی خبر در آغوشی

کجا خبر شود از عاشقانِ مسکینش

 

ز دور بوسه بر آن روی همچو ماه بزن

رضا بداده بده هم زدور می بینش

 

هنوز باده «جلالی» بسی ست در دل تاک

بریز تا که توانی به جام چندینش

 

یزد جمعه ۱۳۶۶/۱۱/۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *