ای بی وفا، ای لعبت شیرین ادا می ترسم از تو
خواهم تو را، امّا نمی دانم چرا می ترسم از تو
هر دم مرا، چون زلف خود ای بی خبر سازی پریشان
هم خاطر و، احوالم ای بالا بلا می ترسم از تو
قهر تو را، جور و جفایت را به بیداری و مهرت
یک شب سحر، در خواب دیدم از قضا می ترسم از تو
ای سرو من، چون قدّ تو دستان من دایم بلند است
بر آسمان، شب تا سحر سوی خدا می ترسم از تو
گویم اگر، درد مرا با وصل خود یکدم دوا کن
گویی دگر، درد مرا نبود دوا می ترسم از تو
محبوب من، عشق «جلالی» را و اکسیر جوانیش
همراه هم، دادی تو بر باد فنا می ترسم از تو
یزد ۱۳۷۲/۵/۱۰
(۱)این غزل به نحوی سروده شده که هرگاه رکن اول مصراع اول (صدر) و رکن اول مصراع دوم (ابتدا) از هر بیت حذف شود باقیمانده خود به صورت غزلی
مستقل خواهد بود.
