Menu

اسیر بغل

نگار من که نشسته ست تنگ در بغلم
ز بودنش نبود عار و ننگ در بغلم

 

خوشم که دلبر خوش منظری چو ماه منیر
به حال خنده بود شوخ و شنگ در بغلم

 

بود چو شانه، سرشانه چنگ من در زلف
مثال او که فرو برده چنگ در بغلم

 

به گوش میرسدم تیک تاک ساعت او
چو دنگ دنگ و زندگاه زنگ در بغلم

 

دهد فشار سرش را چنان به سینۀ من
چو گوی و گوئی بگرفته سنگ در بغلم

 

به زیر پیکر او در فشارم و گوئی
گرفته است به دریا نهنگ در بغلم

 

از آن خیال صفا در سر (جلالی) نیست
چو فکر صلح، که در حال جنگ در بغلم

 

یزد ـ ۹۷/۰۵/۳۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *