نگار من که نشسته ست تنگ در بغلم
ز بودنش نبود عار و ننگ در بغلم
خوشم که دلبر خوش منظری چو ماه منیر
به حال خنده بود شوخ و شنگ در بغلم
بود چو شانه، سرشانه چنگ من در زلف
مثال او که فرو برده چنگ در بغلم
به گوش میرسدم تیک تاک ساعت او
چو دنگ دنگ و زندگاه زنگ در بغلم
دهد فشار سرش را چنان به سینۀ من
چو گوی و گوئی بگرفته سنگ در بغلم
به زیر پیکر او در فشارم و گوئی
گرفته است به دریا نهنگ در بغلم
از آن خیال صفا در سر (جلالی) نیست
چو فکر صلح، که در حال جنگ در بغلم
یزد ـ ۹۷/۰۵/۳۱
