به یاد روی تو شب تا به صبح بیداریم
چو چشم مست تو از جام باده سرشارم
ز فرط مستی اگر صحبتی کنم با کس
نمی دهند به هم ربط حرف و گفتارم
به سان فرفره گردم مدام گرد اتاق
در این میانه نه کمتر ز شاخ پرگارم
شنیده ام ز ملاقاتیان ملامت ها
که همچو چرخ و فلک دیده اند بسیارم
گرم به بند به بندند دست و پا دگران
به داربست چو دیوانگان، سزاوارم
کجائی ای گل گلزار من در این شب تار
که تا چو روز شود باز دیده تارم
بر آن سرم که به بازار گرمیت چون پیش
به حال وجد و سرور و نشاط باز آرم
به آه و ناله و زاری نکرده ام عادت
من از کسان که چنین می کنند بیزارم
غزلسراست (جلالی) همیشه در مستی
گمان برند خلایق مدام هشیارم
یزد ـ ۹۷/۰۶/۲۲
