Menu

غم و شادی

آمد غم و شادی از دل شادم رفت
شیدائی و شور و شوق از یادم رفت

 

آن شاه وش ماه وش زهره جبین
نشنید فغان و داد و فریادم، رفت

 

انداخت سرش به زیر و با حالت قهر
با آنکه به روی پایش افتادم، رفت

 

من بنده او بودم و او سرور من
سر راست گرفت و سرو آزادم، رفت

 

از یزد به جانب خراب آبادی
بی مشورت او ز شهر آبادم، رفت

 

او خاک بدون آب و از نار هوا
در رفت و هر آنچه ناله سر دادم، رفت

 

فریاد زند (جلالی) و می گوید
افسوس! کُله ز فرق پر بادم، رفت

 

یزد ـ ۹۷/۰۶/۲۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *