آمد غم و شادی از دل شادم رفت
شیدائی و شور و شوق از یادم رفت
آن شاه وش ماه وش زهره جبین
نشنید فغان و داد و فریادم، رفت
انداخت سرش به زیر و با حالت قهر
با آنکه به روی پایش افتادم، رفت
من بنده او بودم و او سرور من
سر راست گرفت و سرو آزادم، رفت
از یزد به جانب خراب آبادی
بی مشورت او ز شهر آبادم، رفت
او خاک بدون آب و از نار هوا
در رفت و هر آنچه ناله سر دادم، رفت
فریاد زند (جلالی) و می گوید
افسوس! کُله ز فرق پر بادم، رفت
یزد ـ ۹۷/۰۶/۲۳
