از دل خم که ز انگور شرابش کردم
جام و پیمانه پر از باده نابش کردم
سرخم بسته بد از خشت چهل روز تمام
برگرفتم ز سر و رفع حجابش کردم
ساغر از باده تهی کردم و از دل اندوه
بود تن خسته، رها از تب و تابش کردم
گونه گلگون چو لب لعل بد، از آتش دل
اشک از دیده روان، سرد چو آبش کردم
بود بیدار شب و روز مرا مردم، چشم
چند پیمانه پیاپی زده، خوابش کردم
طول و تفصیل ز یاد غم هجران نگار
آنقدر بود که بنوشته کتابش کردم
داد بر باد (جلالی) سر زلفش را یار
گفت بس سر به سرم هشت جوابش کردم
یزد ـ ۹۷/۰۶/۳۱
