Menu

باد و باده

از دل خم که ز انگور شرابش کردم
جام و پیمانه پر از باده نابش کردم

 

سرخم بسته بد از خشت چهل روز تمام
برگرفتم ز سر و رفع حجابش کردم

 

ساغر از باده تهی کردم و از دل اندوه
بود تن خسته، رها از تب و تابش کردم

 

گونه گلگون چو لب لعل بد، از آتش دل
اشک از دیده روان، سرد چو آبش کردم

 

بود بیدار شب و روز مرا مردم، چشم
چند پیمانه پیاپی زده، خوابش کردم

 

طول و تفصیل ز یاد غم هجران نگار
آنقدر بود که بنوشته کتابش کردم

 

داد بر باد (جلالی) سر زلفش را یار
گفت بس سر به سرم هشت جوابش کردم

 

یزد ـ ۹۷/۰۶/۳۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *