Menu

چاه وصلت

ساغر از باده و پیمانه شد از می خالی
بسکه کردیم به همراه عزیزی خالی

 

آن عزیزی که ندیمم بد و نامش بردم
دختری چرب زبانست و ندارد سالی

 

عاشق و شیفته حافظ شیرین سخن است
می کند در دل خود نیّت و گیرد فالی

 

گفتمش بهر من بی دل و بی همدم و یار
گیر فالی و سپس پرس ز من احوالی

 

کرد با قهقهه و خنده و با بانگ بلند
پی گفتار من، آن ماه به پا جنجالی

 

الغرض، عاقبت از قهقهه اش فهمیدم
که گمان برد به وصلت بگشایم بالی

 

آه و افسوس (جلالی) که ز نادانی خویش
بود نزدیک که افتم به سر اندر چالی

 

یزد ـ ۹۷/۰۷/۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *