ساغر از باده و پیمانه شد از می خالی
بسکه کردیم به همراه عزیزی خالی
آن عزیزی که ندیمم بد و نامش بردم
دختری چرب زبانست و ندارد سالی
عاشق و شیفته حافظ شیرین سخن است
می کند در دل خود نیّت و گیرد فالی
گفتمش بهر من بی دل و بی همدم و یار
گیر فالی و سپس پرس ز من احوالی
کرد با قهقهه و خنده و با بانگ بلند
پی گفتار من، آن ماه به پا جنجالی
الغرض، عاقبت از قهقهه اش فهمیدم
که گمان برد به وصلت بگشایم بالی
آه و افسوس (جلالی) که ز نادانی خویش
بود نزدیک که افتم به سر اندر چالی
یزد ـ ۹۷/۰۷/۵
