دست من حایل موئی و به سینه ست سری
چشم من، مایل روئی و به روئی نظری
وه، چه گویم که چها می نگرد مردم چشم!
یا چها می برد از نعمت حظّ بصری
اشک شوق است که از دیده به روی است روان
گونه، اینگونه برد بهره ز چشمان تری
بر نمی دارد از این دیدن خود چشمم دست
آفرین باد بر این دیده پایان نگری
می دهم هر چه من از شیفتگی داد سخن
چه توان کرد، که محبوب دهد گوش کری
نشنوم هیچ جوابی که بیاساید دل
من از آن غنچه دهان و لب شهد و شکری
التماس است بیانات من سوخته دل
آه و افسوس که اصرار ندارد ثمری
دست بردار (جلالی) ز غزلگوئی خویش
نبری بهره از این گفته پر شور و شری
یزد ـ ۹۷/۰۷/۷
