Menu

درد فراق

درد دلم به گفته مداوا نمی شود
زین رو زبان به گفتن آن وا نمی شود

 

بنشسته درد هجر به دامان دل چنان
هر چند قول وصل دهم، پا نمی شود

 

این دفتر فراق بود باز پیش رو
حجمش ز بس زیاد بود تا، نمی شود

 

از بس که در هم است خط دفتر فراق
بی عینک مواصله خوانا نمی شود

 

این دوری و فراق چو خاریست در دلم
دردا که دل چو سختی خارا نمی شود

 

من پاکدل چو یوسفم اما نگار من
در دلبری به سان زلیخا نمی شود

 

خواهم دلم برنده شود در مصاف جنگ
با درد هجر دلبرم، اما نمی شود

 

کابوس مرگ در سرم آنسان گرفته جای
کامروز من (جلالی) فردا نمی شود

 

یزد ـ ۹۷/۰۷/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *