درد دلم به گفته مداوا نمی شود
زین رو زبان به گفتن آن وا نمی شود
بنشسته درد هجر به دامان دل چنان
هر چند قول وصل دهم، پا نمی شود
این دفتر فراق بود باز پیش رو
حجمش ز بس زیاد بود تا، نمی شود
از بس که در هم است خط دفتر فراق
بی عینک مواصله خوانا نمی شود
این دوری و فراق چو خاریست در دلم
دردا که دل چو سختی خارا نمی شود
من پاکدل چو یوسفم اما نگار من
در دلبری به سان زلیخا نمی شود
خواهم دلم برنده شود در مصاف جنگ
با درد هجر دلبرم، اما نمی شود
کابوس مرگ در سرم آنسان گرفته جای
کامروز من (جلالی) فردا نمی شود
یزد ـ ۹۷/۰۷/۱۲
