اگر جفا کَشَم از دستِ جور یار کَشَم
نه روزگار، که منّت ز روزگار کَشَم
به جسم و جان من از غم نمانده تاب و توان
دگر از این تن بی جان چه قدر کار کشم
به جبر بارِ فراقت به ما کُنی تفویض
غم فراق تو را، کی به اختیار کشم
قدم به خانه من نه که خاک پای تو را
به جای سُرمه توانم به چشمِ تار کشم
پی مکیدنِ عنابِ لب به سر و قدت
کشیده قد، تنِ تب دار را به دار کشم
تو مست خوابی و بر پرده خیال به شب
به رنگ خونِ دلم، نقشت ای نگار کشم
فتاده نقش تو لرزان به روی پرده دل
به دل نشسته که تصویری استوار کشم
به لوح سینه کشم ای نگار نقش تو را
بدین وسیله یکی نقش پایدار کشم
به دیده می کشم و می نشانمت که مدام
تو را ببینم و نقشی به ابتکار کشم
«جلالی» ار نتوانم کشیدن آن مژگان
به روی چشم یکی تیر کجمدار کشم
یزد یکشنبه ۱۳۶۶/۵/۴
