نیست راحت ز صداهای فراوان سر و گوش
خون درون رگ و پی آید از این زحمت جوش
کیست تا رفع کند از سر و از گوش صدا
یا کند عامل این صوت و صدا را خاموش
بسکه از چار طرف موج صدا می پیچید
می شود در سر ما وضع تفکر مغشوش
کاش می شد که بر آن بست یکی سدّ سدید
تا که مسدود شود راه بر آن از هر سوش
زین صداها شده ام معتکف میکده حال
در کنار و بر پیری که بود باده فروش
پیر این میکده هر وقت مرا می بیند
می گشاید بغل و گیردم اندر آغوش
گر نه بینم چو روم میکده گاهی، او را
بار غم باشدم از هجر (جلالی) بر دوش
یزد ـ ۹۷/۰۷/۱۵
