یک شعر برای صنمی ساخته بودم
در بیتی از آن قافیه را باخته بودم
در خاطره خویش و پی کشف، به ناچار
بهر لغت گمشده ای تاخته بودم
شد کاغذ مُسوَّده چو خون دل من سرخ
شمشیر قلم بسکه بر آن آخته بودم
هم خشک دهان من دلباخته از بس
از آب دهان خلط و تف انداخته بودم
چون فاخته کو کو کن و قانع شدم آخر
با آنچه که با قافیه پرداخته بودم
مانند دلم قافیه تنگ است (جلالی)
حرفی دگر افسوس که نشناخته بودم
یزد ـ ۹۷/۰۷/۱۶
