هر زمان سوز غمت در سینه سوزن می کند
دل به بند از ساده لوحی فکر روزن می کند
سوزم از تب هر شب و این دیده مردم پسند
می زند آبی به رو، اشکم به دامن می کند
کودکِ دل را نص می کنم امّا چه سود
چون نمی فهمد زبان پیوسته شیون می کند
از چه با عاشق بود معشوق دایم سر گران
دوستش داریم و با ما کار دشمن می کند
در فراقِ یار کوکو گوی چون من فاخته
تا قیامت طوقِ لعنت گِردِ گَردَن می کند
بر سر سودایی من حالیا بنشسته برف
گشته این دیوانه عاقل، جامه بر تن می کند
از سرِ راه رقیبم می روم امشب کنار
تا بسوزد همچو من از بس که من من می کند
بهر بدرود این دمِ آخر زبانم باز شد
شمع هم در واپسین دَم خانه روشن می کند
یادِ ما باشد «جلالی» کاش هر جا عاشقی ست
با گلَندامی چو سیر باغ و گُلشن می کند
یزد پنج شنبه ۱۳۷۰/۱۱/۱۷
