Menu

شد شد، نشد نشد

کاش آن نگار یاور من شد، نشد نشد
گاهی کنار و در بر من شد، نشد نشد

 

اشکم ز درد هجر روانست همچو آب
سدی به دیدۀ تر من شد، نشد نشد

 

در باغ آرزو که همان جنّت است
مانند مشک و عنبر من شد، نشد نشد

 

در سنگر شکیب که مأوای عاشق است
پشت و پناه و سنگر من شد، نشد نشد

 

یا گر به بحر حیرت و حسرت ز بیم موج
پارو و یا که لنگر من شد، نشد نشد

 

من چون صبور و عاشق خونسرد و شاکرم
گر یار یار و دلبر من شد، نشد نشد

 

باد است در دو دست (جلالی) و باده نیست
گر باده ای به ساغر من شد، نشد نشد

 

یزد ـ ۹۷/۰۷/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *