کاش آن نگار یاور من شد، نشد نشد
گاهی کنار و در بر من شد، نشد نشد
اشکم ز درد هجر روانست همچو آب
سدی به دیدۀ تر من شد، نشد نشد
در باغ آرزو که همان جنّت است
مانند مشک و عنبر من شد، نشد نشد
در سنگر شکیب که مأوای عاشق است
پشت و پناه و سنگر من شد، نشد نشد
یا گر به بحر حیرت و حسرت ز بیم موج
پارو و یا که لنگر من شد، نشد نشد
من چون صبور و عاشق خونسرد و شاکرم
گر یار یار و دلبر من شد، نشد نشد
باد است در دو دست (جلالی) و باده نیست
گر باده ای به ساغر من شد، نشد نشد
یزد ـ ۹۷/۰۷/۲۵
