ای که مشهوری به زیبائی میان پیروان
در صف خوبان تو پیشی، دیگران در پی روان
در تشخص بی همانندی و جرأت در کسی
نیست تا گوید که در بالای چشمت ابروان
گر بپرسی از من اندر من چه آنی دیده ای
گویمت در گونه داری چاله ای، این است آن
از تو دارم خواهشی، گاهی به کوی ما بیا
تا کشی ما را بدون کشمکش، دامن کشان
تا که بشناسیم، من دایم دو دست خویش را
با تکان دادن برم بالا، بود اینم نشان
باشدم در سینه پنهان دل ز آتش چون تنور
همچو کوهی ماتم از سوز جگر آتشفشان
وه که نبود در (جلالی) حال صبر و انتظار
هیچ دیگر تا نشیند در فراق دلبران
یزد ـ ۹۷/۰۷/۳۰
