یکدندگی یار دل افگار مرا کشت
بیند چو بر او می نگرم، روی کند پشت
تا ز آتش جانسوز غم و درد بسوزم
انگشتری نامزدی کرده در انگشت
بر گرد سر خود نه، به گرد سر کویش
گرداندم آن یار، نه اندر برو آغشت
چون شمع به شب سوزم و باشد دو لب من
بر ورد و دعا باز، بر آتش زرتشت
شاید که زند یار دل افگار (جلالی)
بر فرق سر قهرش و یکدندگیش مشت
یزد ـ ۹۷/۰۹/۸
