Menu

ناله‌های مداوم

ز جانم بر نمیدارند تب ها در دل شب
دو چشمم خیره باشد در دل شب ها به کوکب ها

 

گدازم روز و شب از داغ هجران گلندامی
به سان (مارج من نار) و بی تابم از این تب ها

 

به آب و تاب آن لعل سخنگو بسته ام دل را
مگر بنشاندم آتش کلام گرم آن لب ها

 

گره در ابروان دارد چو می بیند که می بینم
رخ ماهش، امان از این قمر در چنگ عقرب ها

 

چه گویم از فریبائی آن سیب زنخدانی
که ینشسته ست و باشد بر فراز طاق غبغب‌ها

 

نخواهم داد شرح سینه ها در دستها زیرا
ادب حاکم بود در گفتگوها بر مودّب ها

 

(جلالی) در فراق نازنیت ناله کمتر کن
که بیدارند و حیران جارها از بانگ یا رب‌ها

 

یزد ـ ۹۷/۰۹/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *