ماهی از بام نگاهی به من افکند و برفت
آتشی در دل و در جان و تن افکند و برفت
بود چندین گِرِه از چاک گریبانش باز
حیف، سرپوش بر آن پیرهن افکند و برفت
دست بالای سر آورد که چادر گیرد
چنگ در زلف شکن در شکن افکند و برفت
یک نظر سوی من انداخته از پای مرا
با همان یک نظر و فوت و فن افکند و برفت
رفت و با نیم نگاهی دگر آن شهر آشوب
بنده ام کرد و به پایم رسن افکند و برفت
آه از این شیر شکاری که به شیرین کاری
شورم اندر سر و اندر سخن افکند و برفت
رفت و این شور که در شعر «جلالی» بینی
اوست، این اوست که در انجمن افکند و برفت
یزد جمعه ۱۳۶۶/۱۲/۱۸
